پسری که نقش سرباز رو بازی کرده بود دو پا داشت و دو پای دیگه هم قرض کرد و بدون هیچ حرفی پا به فرار گذاشت...

رمان به گذشته برگردیم (آغوش) از نازیلا.ع پارت 491 الی 493

 پسری که نقش سرباز رو بازی کرده بود دو پا داشت و دو پای دیگه هم قرض کرد و بدون هیچ حرفی پا به فرار گذاشت...

پسری که نقش سرباز رو بازی کرده بود دو پا داشت و دو پای دیگه هم قرض کرد و بدون هیچ حرفی پا به فرار گذاشت…

با این حال از اونجایی که چشمش از تصادف حمید ترسیده بود حواسش بود که از پیاده رو بره تا مبادا ماشینی باهاش برخورد کنه و به سرنوشت حمید دچار بشه.

دوست حمید که نمی دونست چه کاری انجام بده، در نهایت به اورژانس زنگ زد و درخواست آمبولانس کرد.

یکی از آدم هایی که دور حمید جمع شده بودند، به اورژانس زنگ زدن و به این ترتیب بعد از دقایقی با رسیدن دو آمبولانس اکرم خانوم و حمید به بیمارستان منتقل شدن.

دوست حمید فرصت رو مناسب دونست و از همونجا فرار کرد!

در واقع اصلا حوصله ی دردسر نداشت…

***

مازیار درحالیکه هوران دلش می خواست از دست حاج خانوم و نقشه هایی که کشیده بود سرش رو به دیوار بکوبه، به سختی رانندگی می کرد و سعی داشت به خشمش غلبه کنه…

با تموم این ها نتونست بی خیال خانواده ی سونیا بشه!

با تماس تلفنی به برادرش خبر داد که با تاخیر مغازه رو باز می کنه و به سمت خونه ی عموی سونیا راه افتاد.

مازیار خودش رو برای دعوا با اکرم خانوم آماده کرده بود، اما با آقا داوود مواجه شد.

آقا داوود که بخاطر اتفاقات چند شب گذشته کلافه بود، با دیدن مازیار ماتش برد.

مبهوت بهش خیره شد و حتی نتونست کلمه ای حرف بزنه.

مازیار سر حرف رو اینطور باز کرد.

– باید بیام تو… باید با هم حرف بزنیم!

آقا داوود نفسش رو کلافه بیرون فرستاد.

نمی دونست تو شرایطی که توش قرار داشت مازیار رو کجای دلش بذاره!

بعد از اون شب هیچ خبری از حمید و اکرم خانوم نداشت.

وحید صبح زود خداحافظی کرده بود و از خونه رفته بود.

قرار بود به عسلویه برگرده و این شاید اولین باری بود که وحید خودخواهانه عمل کرده بود و به خانواده ش فکر نکرده بود.

حالت تهوع و عق زدن های صبا هم از طرف دیگه باعث تشویشش شده بود.

و حالا هم که سر و کله ی مازیار پیدا شده بود.

و بدون مقدمه و با تهدید می گفت باید با هم حرف بزنن!

آقا داوود لب باز کرد تا بهونه ای برای دست به سر کردن مازیار پیدا کنه.

– اما…

که مازیار با لحن سردی حرفش رو قطع کرد.

– حرف هایی که می خوام بزنم چندان خوشایند نیست…

و دست گذاشت روی نقطه ضعف آقا داوود.

– ممکنه در و همسایه ها بشنون… فکر نمی کنم زیاد براتون جالب باشه!

پوزخند زد.

– هرچند که برای اون ها مطمئنا جالبه!

آقا داوود تسلیم شد.

از مقابل در کنار رفت.

مازیار وارد حیاط شد.

تمام تلاشش رو می کرد تا نگاهی به هیچ قسمت از حیاط نندازه.

نقطه به نقطه ی این خونه ی لعنتی که چندبار بیشتر هم به اونجا نیومده بود براش یادآور خاطرات سونیا بود.

با تموم این ها امون از دل بی قرارش که برای عقلش مجالی نمی داد.

کل داستان رمان پرطرفدار سونیا و مازیار 😍👇

نگاه مازیار با سرپیچی از مغزش دور تا دور حیاط چرخید و آهی عمیق شد از ته دلش.

آقا داوود گفت: خب…

مازیار نگاهش کرد.

– من منتظرم…

مازیار ناخواسته پوزخند زد.

– همسرتون… اکرم خانوم… خونه تشریف ندارن؟!

آقا داوود از یادآوری همسرش و کارهاش دست هاش مشت شد.

– خیر!

این رو با غیظ گفت.

غافل از چیزهایی که قرار بود درباره ی همسرش بشنوه.

هنوز خبر نداشت سال ها با چه آدمی زیر یک سقف زندگی کرده!

مازیار سر تکون داد.

– منتظر می مونم تا تشریف بیارن!

آقا داوود پوفی کشید.

– ایشون تشریف نمیارن… نه الآن، نه یک ساعت دیگه، نه چند سال دیگه!

یکی از ابروهای مازیار بالا پرید.

– که اینطور!

– بله!

– پس من یه راست میرم سر اصل مطلب…

آقا داوود منتظر به مازیار چشم دوخت.

در حقیقت مازیار اصلا نمی دونست سر حرف رو از کجا باز کنه!

در نهایت با طولانی شدن سکوتش، آقا داوود با بیحوصلگی گفت: حرفی نداری پسر جون؟ اگه نداری که…

مازیار بالآخره لب باز کرد به حرف زدن.

بدون هیچ مقدمه ای یک راست رفت سر اصل مطلب…

– خبر دارین که همسر محترمتون با مادر بنده چه نقشه هایی کشیده بودن؟!

آقا داوود دستش رو روی صورتش کشید.

– چه نقشه ای؟!

– ازدواج سونیا…

آقا داوود به تندی به مازیار نگاه کرد.

و مازیار به سرعت به آخر اسم “سونیا” یک “خانوم” چسبوند.

– ازدواج سونیا خانوم نقشه ی مادر من و همسر شما بوده…

آقا داوود پوفی کشید.

همین که سونیا خوشبخت بود، خیالش رو راحت می کرد.

دلش نمی خواست حرفی درباره ی ازدواج سونیا بشنوه و باورش نابود بشه!

پس گفت: ببین جوون… تو چه قبول کنی، چه قبول نکنی… سونیا ازدواج کرده… الآن دیگه سهم مرد دیگه ایه… درست نیست…

مازیار حرف آقا داوود رو قطع کرد.

تموم این چیزها رو بهتر از هر کسی می دونست و نمی خواست دوباره بشنوتشون…

با وجود تموم تلاشش برای فکر نکردن به سونیا حالا اینجا بود و باید حرفی میزد تا آقا داوود فکر دیگه ای نکنه.

– من می دونم که ایشون ازدواج کردن… براشون هم آرزوی خوشبختی می کنم… اینجا اومدم چون می خواستم… فقط می خواستم بدونید با چه آدمی زیر یک سقف زندگی می کنید!

آقا داوود سوالی نگاهش کرد و مازیار از فرصت استفاده کرد.

– مادر من با وعده ی چند تیکه طلا به خانوم شما با هم همکاری کردن تا سونیا… سونیا خانوم ازدواج کنه و ما…

مازیار برای لحظه ای سکوت کرد.

دلش برای خودش سوخت از اینکه دیگه هیچوقت نمی تونست با سونیا “ما” بشه!

– شما چی؟!

منبع: رمان بزرگسال

ثبت بیوگرافی شما یا کسب و کارتان در گوگل ♥ آیا شما هم میخواهید بیوگرافی تان یا کسب و کارتان در گوگل ثبت شود؟ اینجا را ضربه بزنید
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *